خلاصه ی جلسه ی دوم کتاب آشتي با خدا از طريق آشتي با خود راستين
1.اگر انسان در زندگي به بيراهه برود و به آنچه كه جانش ميطلبد نرسد،
و در زندگي احساس پوچي و بيثمري بکند، ناخودآگاه اين سؤال
برايش پيش ميآيد كه: «اصلاً چرا خدا من را خلق كرد؟».
چون معني بودنش در اين دنيا برايش زير سؤال رفت.
2.وقتي متوجه شويم اگر زندگي، ديني نباشد، حتماً پوچ است و
حاصل آن اين سؤال است كه «چرا خدا ما را خلق كرد؟» پس بايد
براي زندگي به نحو صحيح برنامهريزي کنيم. اگر زندگي، ديني باشد
ديگر چيزي به عنوان اضطراب و پوچي در آن وجود ندارد.
3.امروز ميتوان نمونهاي از ضايعشدن زندگي را در عنصر «مُد» ديد.
مُد در يک بررسي انسانشناسي پديدهاي است که خبر از روح پوچگرايي
انسان مدرن ميدهد. انسانهايي كه نظرشان به معنويت است و جانشان
از عالم غيب تغذيه ميشود و عملاً اسير مُد نيستند پيراهنشان را موقعي
كه ميپوسد و پاره ميشود و ديگر قابل استفاده نيست، عوض ميکنند.
چون پيراهن ميپوشند براي اينكه از سرما و گرما حفظ شوند و بدنشان
پوشش داشته باشد، و زماني اين پيراهن را نميخواهند كه ديگر قابل
استفاده نباشد. اما انساني كه راه را گم كرده است و نميداند در اين دنيا
چه کار بايد بکند، حتّي پيراهن را هم ميپوشد تا كاري كرده باشد!
چرا فردا آن پيراهن را عوض ميكند؟ چون نميداند چهكار بكند، هدفي ندارد
که بر اساس آن هدف برنامهريزي کند! آدمي كه نميداند چه كار كند هر روز
دست به كاري ميزند!
4.اگر انسان ارتباط صحيحي با «روح» خودش برقرار نكند اولين كسي كه
با مشكل روبهرو ميشود خودش است. ميگويد اين دنيا و اين زندگي
براي چيست؟
5.آيا انسان نبايد به بالاها نظر کند تا ببيند زندگي چه اندازه زيباست؟
همينطور نشسته است و با نكبت زندگي ميكند. نه ديني، نه عشقي،
نه عبادتي، نه صفايي، نه ايثاري و نه صدقي؛ بعد هم ميگويد:
«اي دنيا! اُف بر تو. من در اين دنيا شكست خوردم!»
6.اين خود انسان است كه با وابسته کردن تمام روح و روان خود به دنيا،
باعث ضايع شدن «خود» ميشود. دين، براي انسانها آمده تا حيات ديني و
نشاط و شادابي به آنها ارزاني دارد.
((هست كسي اين سؤال را بكند که چرا خدا مارا خلق کرده امّا نه از آن جهت
كه از زندگي مأيوس شده و به بنبست رسيده است بلكه از آن جهت
كه ميخواهد فلسفهي خلقت را بداند و به دنبال اين است که هدف خالق
را بشناسد.))
1.در جواب اين سؤال بايد متوجه بود که خداوند خودش هدف است، نه اين که
هدف داشته باشد، به اين معني که مخلوقاتِ خود را هدفدار خلق ميکند تا
به کمال شايستهشان برسند،اما خداوند کمال مطلق است و هدف همهي
عالم ميباشد،
2.انسان به عنوان يک موجود هدفدار، درس ميخواند تا به کمالي برسد،
اما خدا كه مثل انسانها نيست كه بخواهد با خلقكردنِ ما و يا ساير مخلوقات
به جايي برسد.
3.خدا چون فياض مطلق و دائمالفيض و دائمالْجُود است، همواره در حال
فيضدادن است و هرگز تجلياتش منقطع و متوقف نميشود. پس خدا از آن
جهت كه خداست خلق ميكند. آيا ميشود خدا- كه فياض مطلق است- فيض
خود را نبخشد؟!
4.«وجودِ» مخلوقات در واقع همان فيض خداست. پس خدا همواره خلق ميكند.
حال با اين مقدمات اگر بپرسند چرا خدا خلق ميكند؟ جواب اين است که
چون خدا، خداست! و عين کمال و فيض است خلق ميکند.
((حال ميتوان همان سؤال را به شكل ديگري مطرح كرد و منظور از سؤالِ
«چرا خدا ما را خلق کرد» را به اين معني بگيريم كه: «خدا ما را آفريد تا ما
چه كنيم؟».))
1.جواب اين است كه، خدا ما را آفريد تا كمالاتي را كه نداريم و
استعداد به دستآوردن آنها را داريم، بهدست آوريم.
2.خدا چون فياض است انسان را خلق كرد و شرايطي را فراهم نمود تا
انسان استعدادهاي يافتن کمالات مخصوص را، از حالت بالقوه به حالت بالفعل
در آورد، و نقصهايش را مرتفع كند،
3.حالا اگر انسان خلق نميشد هيچ بود و عدم، در حاليکه عدمْ نقص است
و وجودْ کمال، به همين جهت هر كسي وجود خود را ميخواهد. خدا از سر رحمتِ
خود انسان را خلق كرد، چون رحمان است و رحمان، رحمت ميدهد.
4.خدايي که عين خوبي و کمال است بستر هر کار خوبي را فراهم ميکند،
پس بستر کامل شدن انسان را فراهم مينمايد.
5.براي خوبتر شدن انسان، اول بايد مخلوق بهوجود آيد و سپس به سوي کمالش
رهسپار شود.
پس در يک کلمه جواب سؤالِ «خدا ما را خلق کرد تا ما چه کنيم؟» روشن شد،
و معلوم شد خداوند از سر رحمتِ خود خواست شرايط به کمال رسيدن ما را فراهم
کند.تا كه او را از «طريق بندگي»، موجود برتري كند.
1.خدا اول ما را خلق كرد سپس ميخواهد ما را هدايت كند يعني اين وجود اوليه
را به وجودي برتر سير دهد؛
2.پوچي يعني چيزي را كه مخلوق بايد در مسير کمالِ خود بهدست آورد، نداشته
باشد. كسي كه ميخواهد پوچ نشود بايد بندگي داشته باشد.
3.بندگي خدا هم بيشتر تغيير رويکرد است، همين که انسان جهت جان خود را
به سوي خداوند قرار دهد و عبادات شرعي را با اين نيت انجام دهد، خود را با انبار
الهي روبهرو ميبيند و متوجّه ميشود به اين راحتي به مقصد رسيده،
چون هدف نزديک است.
4.فلسفهي حيات، تقرّب به خداست. انسان به اين دنيا آمده است كه بندگي كند
وبندگي به معناي تقرّب به خداست. هستي مطلق، خداوند است و هستي مطلق
همان كمال مطلق هم هست. پس با قرب به خدا، كمال مطلق و وجود برتر
بهدست ميآيد. به همين دليل كسي كه دينداري كند وجودش در همان لحظه
وجودي برتر شده است.
5.هيچ كس از وجودش ناراضي نيست بلكه از نحوهي وجودش ممکن است ناراضي
بشود.
6.هيچكس از فيض خدا كه بودن خودش است، ناراضي نيست از مديريت بدي که بر
روي اين بودن انجام ميدهد، ناراضي است.
7.انسان براي رهيدن از پوچي بايد معناي زندگي و هدفي را که بايد دنبال کند
بفهمد.او ميتواند خود را از طريق دينداري، از بيحاصلي برهاند، معني خلقت رابه
درستي درك كند و زندگي خود را زير سؤال نبرد.
9.اگر انسان نداند مراحل زندگي دنيايي، منزلهايي هستند به سوي مقصد اصلي،
يعني قيامت، در دوران کودکي قربان کودکی اش ميرود! مثل بچهها كه فقط
ميخواهند هميشه بچه باشند، و ناگهان ميبينيد 20 ساله شدهاند، اما هنوز از
بچگي در نيامده.
10.مرگ براي يك مؤمن، چون در مسير زندگي ديني از منزلي به منزل ديگر ميرود
و همواره به مقصد نزديكتر ميشود راحت است.
پس تا به حال روشن شد انسان در اين دنيا آمده است كه به قرب الهي برسد و
نظام «اِنّالِلّه وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُون» را کامل کند و اگر با اختيار و انتخاب خود به قرب
الهي برنگردد خودش را زير سؤال ميبرد. و جالب اينجاست كه مثل طلبکارها
ميگويد: «خدايا! اين هم شد کار كه ما را آفريدي؟!» در صورتي كه خودش با پوچيِ
«خودش» آفريدهي خوب خدا را ضايع كرده است.
1.كسي كه دنيا را نشناسد منزلهايي را كه بايد طي كند، مقصد ميگيرد. در
صورتی که این منزل ها مراحلی برای رسیدن به خداست.بعد از مدتي هم كه
خسته شد ميگويد: «اي دنيا! اف بر تو». چون او منزلها را مقصد گرفته است در
صورتيكه بايد از منزل عبور ميکرد تا به مقصد برسد.
((پس خدا انسان را آفريد كه او را به قرب برساند و زندگي حقيقي که گرفتار پوچي
و يأس نميشود آن زندگي است که در راه قرب الهي قرار داشته باشد، چنين
زندگي معنيدار است، و كسي كه زندگيش معنيدار باشد، در ايستگاههاي
زندگي، يعني در خصوصيات کودکي و جواني و پيري متوقف نميشود و در نتيجه
چنين كسي نه آلوده به حرکات زشت خواهد بود و نه دچار يأس ميگردد.))
مــا، اهل ولایــت هستیم